< > آبی دلان - جنگ رستم با جومونگ
تاريخ : چهارشنبه هجدهم مرداد 1391 | 16:56 | نویسنده : مهدی رفیعی
 

 

كنون رزم جومونگ و رستم شنو، دگرها شنيدستي اين هم شنو  

به رستم چنين گفت اون جومونگ!

ندارم ز امثال تو هيچ باك
كه گر گنده اي من ز تو برترم
اگر تو يلي من ز تو يلترم

رستم انگار بهش برخورد، يهو قاطي كرد و گفت:

منم مرد مردان ايران زمين
ز مادر نزادست چون من چنين
تو اي جوجه با اين قد و هيكلت
برو تا نخورده است گرز بر سرت

جومونگ چشماشو اونطوري گشاد كرد و گفت:

تو را هيچ كس بين ايرانيان
نمي داندت چيست نام و نشان
ولي نام جومونگ و سوسانو را
همه ميشناسند در هر مكان
تو جز گنده بودن به چي دلخوشي
بيا عكس من را به پوستر ببين
ببين تي وي ات را كه من سوژشم
ببين حال ميدن در جرايد به من
منم سانگ ايل گوكه نامدار
ز من گنده تر نامده در جهان
تو در پيش من مور هم نيستي
كانال ۳ رو ديدي؟ كور كه نيستي

در اينحال رستم پهلوان، لوتي نباخت و شروع به رجز خواني كرد:

چنين گفت رستم به اين مرد جنگ
جومونگا ! تويي دشمنم بي درنـگ
چنان بر تنت كـــوبم ايـــن نعلبكي
كه ديگر نخواهي تو سوپ، آبــكي
مگـــر تو نـــداني كه مـن كيستم؟
من آن (تسو) سوسولت! نيستم
منم رستم، آن شير ايــران زمين
بويو كوچك است در نگاهم همين

بعد از رجز خواني رستم پهلوان، جومونگ از پشت تپه اي كه آنجا پنهان شده بود آمد:

جومونگ آمد از پشت تل سياه!
كنارش(يوها) مــادر بي گنـاه
بگفت:هين! منم آن جومونگ رشيد
هم اينك صدايت به گوشــم رسيد
سوسانو هماره بود همسرم
دهــم من به فرمان او اين سرم
چون او گفته با تو نجنگم رواست
دگر هر چه گويم به او بر هواست

و بعد از حرفهاي جومونگ درد دل رستم آغاز گرديد:

و اين شد كه رستم سخن تازه كرد
 که حرف دلش گفت  (پس كو نبرد؟)
بگفت اي جومونگا كه حرف دل است
كه زن ها گـــرفتند اوضــاع به دست
كه ما پهلوانيم و اين است حالمان
كه دادار بايد رسد بر دل اين و آن!

و اينچنين شد كه دو پهلوان همديگر را در آغوش گرفتند و بر حال خود گريه سر دادند

بگذار تا بگرييم چون ابر در بهــــــاران
كز سنگ ناله خيزد بر حال ما جوانان!


برچسب‌ها: جومونگ ورستم